تبليغاتX
تارنگار عـــــــــــــــــــشــــــــــق
من تنهایم و تو نیز تنهایی, بیا با هم تنها باشیم’تنهای تنها
م مث مرتضی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

تقدیم به نگارنده هر روز دلم     *تار نگاری که تک است و تنهاست

*******خواب و رویا*******

      

میان خواب ورویا

تو را دیدم فریبا

تو را دیدم که ای یار

کنار ساحل دریا نشستی

به دستت شاخه ای رز

به تن پیراهن سبز

دو چشمت آبی و مست

و باد اما به مستی

به زلفان پریشانت

هزاران شانه می کرد

گمانم موج سرمست

درون ساحل عشق خانه می کرد

زرقص دامن پرچین و سبزت

دوتا مرغ سبکبال

زساحل پر کشیدند

و مهتاب و ستاره

زشرم از چهره نیکویت ای گل

به پشت تکه ابری خزیدند

نقاب بر چهره زیبا کشیدند

عروسکهای دریای خیالم

زدریا دل بریدند

هزاران ماهی خوشرنگ و زیبا

به روی سطح دریا می پریدند

گمانم آسمان و موج و دریا

میان خواب و رویا تو را دیدند

همه در حسرت روی سفیدت

زدنیا دل  بریدند

گمانم آسمان و موج و دریا

میان خواب و رویا تو را دیدند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم
و تقديم تو کنم
گرچه که يقين دارم که مي داني
نه تنها اشعارم
که تمام هستي ام
وجودم
تقديم به توست
تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني
وقتي اولين سلام
نخستين ديدار
ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم
آن زمان که با نگاهي معصومانه
با لبخندي کودکانه
با صداقتي شاعرانه
دستهايم را فشردي
و آن زمان را که شوق هر روز ديدنم
و هر روز ديدنت
آرامم مي کرد.....
آه! افسوس که چه زود گذشت!
باور مي کني
باور کن که لحظه لحظه انديشيدن به تو
حتي با اينهمه فاصله و درد
خون زندگي، عشق به زندگي، عشق به بودن را در رگهايم به جوش مي آورد!
باور کن که هنوز دوست دارم
کودکانه
بي پروا
صادقانه
عاشقانه
ديوانه وار
بگويم از ازل تا ابد
عاشقانه و ديوانه وار
دوستت دارم
گرچه گفتن و شنيدنش را از من دريغ مي کني
مي هراسي
مي گريزي
اما من هنوز هم
دوست دارم بگويم دوستت دارم...........
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

اگر از احوال اينجانب خواسته باشي ملالي .. هست !
از تو چه پنهان دوري تو شده تمام زندگي من پس زندگي من جز ملال نيست .

اين از حال .. از بال هم اگر مي پرسي كه بايد بگويم هيچ بالي به تازگي بال من نمانده است بس كه آنرا نو نگاه داشته ام . فقط مشكل اين است كه اين بالها ديگر به درد پرواز نمي خورند .. فقط به درد عكاساني مي خورد كه از پرنده هاي قفسي عكس مي گيرند. نمي دانم چرا وقت رفتن بالهاي مرا قيچي نكردي كه لااقل خيالم راحت باشد بال ندارم . حالا توي اين قفس با اين بالها كه بر شانه هايم سنگيني مي كند چه كنم ؟‏


دفتر خاطراتم را به عنكبوتهاي آواره سپرده ام . گفتم حالا كه به درد ثبت خاطره هاي مشتركمان نمي خورد لااقل ساماني براي عنكبوتها باشد . راستي آخرين خاطره مشتركمان يادت مي آيد ؟ تو دستي تكان دادي و زندگي من متوقف شد .. ... ** تو تو تو تو **


روزهايم را به وارسي پنجره در جستجوي قاصدكها مي گذرانم و شبها ..آه


شب كه مي شود قهوه اي مي ريزم تا بيدار بمانم .. قهوه چشمان تو را برايم تداعي مي كند **تو تو تو تو **
همه اش آرزو مي كنم كاش يك بار ديگر روبروي هم بنشينيم و تو براي من فال قهوه بگيري كه : در طالعت يه دختر چشم سبزه كه ... و من تصحيح مي كنم : قهوه اي .. و تو ادامه مي دهي .. كه روزگارت را سياه مي كند !


بعد نوبت من مي شود و من به جاي فنجان به چشمانت خيره مي شوم : در قهوه چشمانت پسري مي بينم که دارد غرق مي شود .. تو نگران مي شوي و پلک مي بندي ** تو تو تو تو **و تعبير من ناتمام مي ماند .


آه .. خاطراتت شيرينت زخمهايم را نمك گير مي كند .. بد شد . تو كه از غرق شدنم در قهوه چشمانت مي ترسيدي اگر از زخم بگويم چه مي كني .. نشد !


نامه خوبي نيست .. بايد پاره اش كنم ..


ببينم جايي اسمت را ننوشته باشم !

اسم تو را عزيز ترين عزيزم .
**********

بگذار قبل از هر چيزي بگويم حق نداري از اينكه خبري از من نداري گله كني .
به من چه كه دوري تو آههاي مرا سوزناك كرده و فوت من هيچ قاصدكي را سالم نمي گذارد ..
به من چه كه هيچ نامه اي نمي تواند شرح آنچه از هجران تو مي كشم را بدهد و همه نامه هايم پست نشده پاره مي شوند ..
به من چه كه كبوتران نامه بر من جلد_ نوازشهاي تو مي شوند و نامه هاي تو را براي من نمي رسانند و من تا به حال هيچ آدرسي از تو ندارم ..
به من چه كه ..
سلام !
حال چطور است خوب من ؟
هنوز لبه هاي پاكت را با زبانت خيس مي كني و نامه مي فرستي ؟ مي داني پاكت هاي نامه هايت بيشتر از خود نامه هايت در دستانم مي ماند ؟ شايد هم بر لبانم ..
راستي هنوز وقتي مي خواهي فكر كني چه بنويسي نوك خودكارت را به لبانت نزديك مي كني ؟ يادت مي آيد آنرا از لبانت دور مي كردم و تو انگشتانم را گاز مي گرفتي و من به بهانه كم كردن اثر درد خيسي لبانت را بر انگشتانم لب مي زدم ؟
هنوز هم وقت و بي وقت نگرانم مي شوي ؟ اصلا تو چرا اينقدر اصرار داري كه بداني حالم چطور است .. ببين همين نامه را مچاله كن مي شود من بي تو !
اما ..
نه زشت است براي تو نامه مچاله بفرستم . پس اين نامه را هم پاره مي كنم !
************************

سلام .



اين نامه را با احتياط خواهم نوشت تا از پاره شدن در امان بماند.



مي خواستم بدانم در شهر شما قاصدك پيدا مي شود ؟ اينجا كه تا دلت بخواهد قاصدك براي شنيدن هست .



دلم كه براي تو تنگ مي شود كنار پنجره مي نشينم و تك تك قاصدكهاي عابر را مرور مي كنم .



احساس بدي دارم :



گيرم حرفي براي سپردن به قاصدك نداشته باشي .



گيرم نمي خواهي اسم محبوبت را هيچ كس – حتي قاصدك – بداند .



گيرم خجالت مي كشي حرفهاي عاشقانه ات را – حتي در گوش قاصدك – زمزمه كني .



گيرم حتي قاصدك را هم محرم رازمان نمي داني .



اما ...



مگر نه اينكه قاصدك را براي فرستادن فوت مي كنند ؟



پس چرا هيچ كدام از اين قاصدكها عطر نفسهاي تو را ندارند ؟



واي !



چرا اين طور شد ؟ چرا از تو گله كردم ؟ چرا فكر نكردم شايد آدرسم را فراموش كرده باشي يا …



بايد بشتابم . مي روم بيرون قاصدكي پيدا كنم تا آدرسم را برايت برساند .



راستي !



حالا كه قاصدك هست ... اين نامه را هم پاره مي كنم .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

چگونه به سويت بيايم

اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم

و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني

دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما

اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز که دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم

چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟

انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم

کاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي کنم

کاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد

و کاش اي خورشيد من، کاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني که در پشت کوه ها ميروي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم

اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميکني

اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي

انتظار مي کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم

شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز،شايد

ده ها رنگين کمان

در دهان ما نطفه مي بست

و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود

اگر عشق، ارتفاع داشت

من زمين را در زير پاي خود داشتم

و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي

آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها

به تمسخر ميگرفتي

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

اگر براستي خواستن توانستن بود

محال نبود،وصال

و عاشقان که هميشه خواهانند

هميشه ميتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت

هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي

و شايد من، کمر شکسته ترين بودم

اگر غرور نبود

چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند

و ما کلام دوستت دارم را

در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم

اگر ديوار نبود

نزديک تر بوديم،

همه وسعت دنيا يک خانه ميشد

و تمام محتواي يک سفره

سهم همه بود

و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد

اگر ساعتها نبودند

آزاد تر بوديم،

با اولين خميازه به خواب ميرفتيم

و هر عادت مکرر را

در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم

اگر خواب حقيقت داشت

هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز

لبريز از ناباوري بودم

هيچ رنجي بدون گنج نبود

اما گنجها شايد، بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند

و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد

تا ديگري از سر جوانمردي

بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند

اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگي بي ارزشترين کالا بود

ترس نبود،زيبايي نبود

و خوبي هم، شايد

اگر عشق نبود

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم

اگر عشق نبود

اگر کينه نبود

قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند

من با دستاني که زخم خورده توست

گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم

و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم

به يادگار نگه ميداشتي

و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي

به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم

اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد

من بيگمان

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم

و تو نيز

هرگز نديدن من را

آنگاه نميدانم

براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

هـرگـز نـخواسـتـم کـه تـو را بـا کسـی قـسـمـت کنـم یـا از تـو بـا

خـودم یـه لـحـظـه صـحـبت کنـم

 هـرگـز نـخواسـتـم کـه بـه داشـتـن تـو عـادت کنـم بگـم فـقـط مـال

 مـنـی بـه تـو جـسـارت کنـم

امـا تـو خـلـوت خـودم تـنـها فـقـط مـال منـی تـرسـم ایـنـه کـه رو تـنـت

 جـای نـگاهم بمـونـه یـا

 روی تـیـشه چشـات غـبـار آهـم بمـونـه تـو پـاک و سـاده مـثـل خـواب

 حـتـی بـا بـوسـه ای

میـشکـنـی شـکل هـمه آرزوهـام تجـسـم خـواب منـی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي مهري

 گريان مي شود (هرود)

 به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد

 (موريس مترلينگ)

 يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)

زناني كه مي خواهند مرد باشند زناني هستند كه نمي دانند زن هستند

(الكساندر دوما)

زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)

 

 يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز

 مي خواهد (شكسپير)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

تناقض
می گويد از کنارم برو ولی همدمم باش


می گويد نباش ولی از کنارم مرو


می گويد چرا کنارم هستی ولی رفتنت را تاب ندارم


می گويد رنگ به رنگ شدنم را بپذير ولی تو يکرنگ باش


می گويد هم یاش و هم نباش


هم برو و هم بمان
....
خدايا تاوان دوست داشتن تا اين حد دردناک است ؟


چه سخت است تحمل, چه سخت



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

دوست دارم تنها بشینم لب این پنجره ها

پر پرواز بگیرم تا بروم پیش خدا

کی باید تنهایی ما آدما رو پر کنه؟

کی باید تنها بمونیم میون این آدما؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

بازگشت ناگهانی

  • تمام شب به یاد قصه های ناتمام تو
  • در انتهای بغض خالی دلم نشسته ام
  • وپا به پای اشک های
  • بی صدای چشمه دلم
  • غریب مثل شیشه نگاه تو نشسته ام
  • بیا هنوز هم غروب
  • کنار لحظه لحظه های شمعدانی توام
  • هنوز هم کنار ساحل دلم در انتظار
  • بازگشت ناگهانی توام
  •  
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم
هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم
ما کـه محتاج نفسهـاي هميـم آه چـرا؟
از کنار تـن يخ کرده هم مي گذريـم

 

خواب ناز بودم شبي...ديدم کسي در مي زند...در را گشودم روي او ... ديدم غم است در مي زند...اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا... غم با همه بيگانگي...هر شب به من سر     مي زند

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

خود را بجاي دختر پاييز جا زد


يک پله تا من مثل من او نيز جا زد


احساس مي کردم که دست مهرباني


دارد سکوت زخمييم را مي نوازد


باور نمي کردم که اشکم مي تواند


يک بار ديگر قصري از آتش بسازد


باور نمي کردم که بعد از سالها دل


بايک نگاه آشنا خود را ببازد


من تازه فهميدم که آدم همچو آتش


تا هست يا بايد بسوزد يا بسازد

 

نامه بدست نامه بر ، ديدم و سوي ره شدم / اين شدم از نوشتنت ،

 آه ز نا نوشتنت!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

سلام***خیلی***دوست***دارم***یه***روز***

می آيم***دونبالت***ميريم***يه***جايی***دور***که***دست***هچکسی***بهمون

***نرسه***قربانت (عزراعیل)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن،

دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند.***نيچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

من تنهایم و تو نیز تنهایی

پس بیا اندکی با همدیگر تنها باشیم

***

خداوندا انکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت در تنهاترين تنهايي اش تنهاي تنهايش مگذار

***

به من مي گفت: آنقدردوستت دارم كه اگر بگويي بمير مي ميرم... باورم نمي شد... فقط يك امتحان ساده بود به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي به سرمي برم... كاش امتحانش نمي كردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

کوچ عروسک

یادته بارون چشمام وقت پر کشیدن تو

لحضه سخت جدایی لحضه نبودن تو

غزل جدایی خوندی دلمو آسون شکوندی

واسه گریه شبانه حتی یک لحضه نموندی

واسه حس کردن دردام تو نبودی

توی شهر بی کسی ها غزل رفتن سرودی

حالا بی تو خونه تاریک خونه سوت و کور میمونه

تنها از زخم جدایی کوله بار غم میمونه

شهر بی عابر و خالی آرزوهای پوشالی

تنها نقش دستای تو نقش گلهای رو قالی

آسمون بی ستاره شب تنهایی من بود

لحضه کوچیدن تو لحضه تموم شدن بود

اما افسوس دیر دونستم که فقط عروسکی

توی باد سرد وحشی مثال بادبادکی

دل سپردن به عروسک  غمو پر کرد تو دلم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که فنا شدم

نه یه دست واسه محبت نه شریک غصه هام

نه یه شونه واسه گریه نه ستاره توی شبهام

در میون اشک چشمام تو را از دور میدیدم

تا رسیدن به تو اما به شکستن رسیدم

شب یلدا شب غم شب طولانی من بود

شب گریه شب هق هق شب آسوده شدن بود

مگه میشه از عروسک غزل و ترانه ساخت

ساکن شهر دلش شد توی چشماش خونه ساخت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

        آری بانـــــو

برقصانم میان ایل

بسان دختر کولی

شب خون بس میان ایل می رقصم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

به نام آنكه زندگي مي‌بخشد تا روزي آن را باز پس گيرد

 

بي خود و بي جهت سلام

آن كسي كه دوست‌اش داريم هرگونه حقي بر ما دارد حتي اينكه ديگر دوستان نداشته باشد.

 

 ديوانه تو همچنان مجنون است و زنده اين حرف‌ها چيست؟ دشمنت شرمنده.

 

پريشب كه اينجا باران آمد و انگار چند جاي ديگر زلزله ياد يك چيزي افتادم. اول اين را

 

 برايت بگويم اينجا يك بار براي هميشه زلزله آمد كه تو باعث‌اش شدي، اينجا يعني دلم را

 

 مي‌گويم، چه زلزله‌اي! يك جاي شكسته و ترك نخورده توي كلبه نمانده عجب قيامتي كردي

 

 بگذريم ...

 

حرف باران بود تصور مي‌كنم اولين دروغ ناخواسته‌ي دنيا را كتابهاي فارسي كلاس اول به

 

 ما گفتند يادت مانده!

 

نوشته بود آن مرد در باران آن، اين كجايش درست است؟

 

خلاصه حرف دروغ كتاب فارسي بود مهم نيست، مهم اين است كه تو آمدي، بگذريم كه هوا

 

 صاف بود و ...

 

راستي چرا بابا آب داد مگر هميشه روزهاي هفت و هشت سالگي و بچگي هر چه مي‌خواستيم

 

نمي‌رفتيم سراغ مادر؟

 

مي‌داني من فكر كردم تنها گناه واژه مادر اين است كه سخت‌تر از بابا مي‌توان آن را نوشت.

 

 

 اما به يك نتيجه ديگر هم رسيده‌ام آنها هيچ وقت توي املاهاي كلاس هجران را يادمان ندادند

 

 شايد مي‌دانستند بعضي واژه‌ها مثل درد، كشيدنيست نه نوشتني.

 

تو اولين كسي بودي كه بعد از سالها عبور از ياد گرفتن اين لغت به من فهماندي كه هجران

 

 واژه پر غصه و پر قصه‌ايست.

 

نگو خاطرات كلاس كلاس اول را چرا براي تو مي‌نويسم آخر تو هماني كه قرار بود در

 

 باران بيايد، زير اين همه سال نزني، نگويي چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود،

 

 نگو تو آن نيستي به خدا تو هماني.

 

حتماً كه نبايد باران از آسمان بيايد شايد منظور كتاب فارسي‌مان آسمان چشمان من بود اگر

 

 اينگونه بوده كه حق با اوست، البته بعد از تو.

 

اما اين بار نه مثل مجنون، نه مثل ليلي، و نه مثل تمام آنهايي كه اسطوره شدند تنها مثل

 

 خودم، مثل ...، تا هر وقت بخواهي دوستت دارم نه همان ... روزهاي اولم، با اين تفاوت

 

 كه بيشتر دوستت دارم.

 

نه اين كه خودت نخواهي به آن وقت توي دلم دوستت دارم بي‌آنكه بداني.

 

يا سئوال مي‌كنم به جون اوني كه دوستش داري منم نديده به خاطر تو دوست‌اش دارم نه كه

 

 فكر كني اونجوري يه وقت ...، غصه نخور احترام‌اش رو دارم فقط همين،

 

خلاصه جون همون بهم مي‌گي چي شد؟ تو حاشيه عشقمون با خطاي ناز و سايه روشناي

 

 مهربون و سايبون مخملش يادته چه اتفاقي افتاد؟

 

اون موقع منو تو كجا بوديم؟ وقتي يكي همه اون چيزايي رو كه پاي عشقمون ريخته بودم مث

 

 توت‌هاي زير درخت جمع كرد و برد جارومون كرد.

 

آره عزيزم، تو مي‌دوني، مي‌دوني و نمي‌گي، دلت نمي‌ياد بگي شايدم هيچكدام از اينايي كه

 

 مي‌گم نيست، شايد من اشتباه مي‌كنم.

 

ولي جون ... مگر من كاري كردم كه خاطر ابريشميت، تحمل سنگيني‌شو نداشت؟

 

چيزي گفتم؟   مجازاتش اندازه چندتا دوستت ندارمه؟

 

واسه ديه‌اش اوردن يه قلب شكسته كافي نيست؟

 

نمي‌دوني دلم چقدر واست تنگ شده، هم واسه الانت، هم واسه گذشته‌ات، تقصير تو هم

 

 نيست. نمي‌دوني چقدر دوستت دارم؟

 

شايد او وقتا يكم دوستم داشتي يا اين جوري نشون مي‌دادي، همون وقتا كه زياد منتظرم

 

 نمي‌ذاشتي اون وقتايي كه دلت نمي‌اومد تب غصه‌هاي سر به فلك بكشد.

 

اما حالا هم گلي، نازنيني. حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم، مي‌ميرم واسه يه لبخد نازت، جرقه

 

 نگاتو با هزارتا دنيا عوض نمي‌كنم، دلم مي‌خواد زمين و آسمون و سياره‌ها و ستاره‌ها

 

 آواره‌ شن رو تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسير زندگي يه خراش كوچيك هم

 

 برنداره.

 

فقط دلم مي‌خواد بهم بگي چه كار كردم، مي‌دونم هميشه حق با تواٍ ...

 

محض خاطر عاشقايي كه يه شب افتاب نزد. دلو زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو

 

 گرگ و ميش هوا گم شدن سكوت نكن و راستشو بهم بگو، زحمتي نبود روزي چند لحظه

 

 ناقابل خودتو بذار جاي من ببين چي مي‌كشي؟

 

 

گاهي خبر بگير ببين ايني كه با زور اسمشو گذاشتن زندگي چه جوري بدون تو به كام

 

 ارزواي يه آدم زهر مي‌شه؟ يه لطفي كن هر ثانيه به اين فكر نازنين يادآوري كن

.

ببين من چقدر دوستت دارم گرچه خودش بهتر مي‌دونه. نكنه غصه بخوري نازنين‌ام،

 

 مي‌خوام اينا نباشه اگه يه روز يه دونه مرواريد اشك از آسمون اون چشماي نازت بريزه رو

 

 كتاب زندگيت با يه سبد دل آرزوي كال رنگ انتظار با يه دنيا گل پونه‌هايي كه روش حك

 

 شده منتظرتم واست مي‌فرستم كبوتر، از اونايي كه چون عاشقن هر چي آزادشون كني بازم

 

 برمي‌گردن تو قفس پيش صاحبشون و ...

 

دلم مي‌خواد يه سبد پر از نارنج بذارم جلوي اسم قشنگت كه هيچ وقت غبار رنج و رو

 

 چشماي نازت نبينم، تو قفس دلم هنوز دو تا قناري عاشق با ياد عشقمون دارن نغمه غم‌انگيز

 

 مي‌خونن، يه ني‌لبك پر آوازاي محلي پرستوهاي مهاجرت نداي اولين كلامي كه واسه جواب

 

 نامه‌ام مي‌دي، اگر ندي فداي لحظه‌هاي سكوت‌ات. الهي آرزوهاي تو، تو گرماي زندگي

 

 برسن و كال نمونن، الهي دست بلند نكرده نقلاي اجابت بريزه روي سر تازه عروساي دشت

 

 خوشبختي.

 

الهي دس به خار نزني گل بشه، الهي هر وقت خداي نكرده بغض كردي آني بارون بريزه و

 

 جاي تو بغض آسمون بشكنه تا سبك شي.

 

الهي اوني كه دوست‌اش داري بيشتر از تو دستت داشته باشه، بي‌قراريش اونقدر سر به فلك

 

 بزنه كه نه غرور تو بشكنه، نه دل اون.

 

اون وقت اهل آسمون يه كاري كنن كه هموني بشه كه تو مي‌خواي.

 

يه خونه دوتا گلدون، تو تا قناري، يه سقف مرمري و دوتا مسافر كه تو دوراهي جاده زندگي

 

 عاقبت پس از كلي راه رفتن به همه مي‌رسند، سلام مي‌رسونند.

 

كاش يه معجزه‌اي، چه مي‌دونم مثلاً يه پيغامي از آسمون واست بياد يكي بهت بگه كه من

 

 چقدر دوست دارم.

 

اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نمي‌خوام، بندبند وجودم بهت سلام مي‌رسونند. اينم درد دلاي

 

 دلمه، دلم مي‌خواست خودش فوران كنه كه كرد.

 

راستي مراقب چيزايي كه شكستند و كاريشان هم نمي‌شود كرد باش. مراقب آنهايي كه هنوز هم

 

مي‌شود مانع شكفتنشان شد باش.

 

ببخش دير شد، حالا ديگه روي ماه تو با يه عشق عجيب از همين جا يعني نزديك مي‌بوسم و

 

 مي‌سپارمت به دست اوني كه عشقمو سپرد دست دل من، خدا نگهدار.

 

رفت حاجي به طواف حـرم بـاز آمـد

      ما به قربان تو رفتيم همان جا مانديم

 

 

 

باران

از بس برای دیدنت این چشم را باران گرفت

رنگ سیاه مردمک چون رنگ مژگان جان گرفت

گلواژه های یک غزل از لحضه ها تاوان گرفت

تو نیستی اینجا و شب دریای دل طوفان گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد

نمی دانم شاید سلام

گاهی می خواهم بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را دارم

اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحضه یک بار حس ات می کنم هر یک بار هزار بار تنفس ات می کنم.

جای تعجبی نیست یک دیوانه با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود اما حالا خوشحال است دیوانه توست و تو دیوانه اش کردی.

راستی یادته درس شیرین فارسی کلاس اول دبستان را؟

آن وقتها خواندیم: آن روز باران آمد/باران تند امد/من درباران بودم/آن مرد در باران آمد...........

ولی گمانم یادشان رفته بود بنویسند:آن مرد درباران می آید آن مرد در باران تنها می آید آن مرد در زیر باران برای کسی گریه می کند.......

ویک نفر از آن روز که باران آمدو........پشت ژنجره اتاقش به خیابان خیس چشم دوخته است گمان می کند آن مرد درباران می آید یا شاید آن مرد در باران گم شده است!؟!

انتظار می کشد تا گمشده اش در باران بیاید.....ولی عزیزم  ببخش.........آن مرد بعد از باران می آید.

و چه زیباست آن مرد وقتی بیاید که قرار نیست بیاید......شاید هم از همان روز و  همان درس لطیف هفت سالگی یکی پشت پنجره به انتظار نشسته است.

راستی.......این چه حکمتی است من بیشتر غروبها در این شهر شلوغ دلم فقط برای تو تنگ می شود؟شاید دوست دارم این غروب دل انگیز طلایی را با هم قسمت کنیم؟؟!!!!!نه فکر نکن خورشیدی نه عزیزم خورشید که شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان رها می کند

اما جالب است که مهتاب هم نیستی که روزها بروی و شبها بیایی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی>نه خورشیدی و نه آن ماه در باران شب!!!!!!!!!!!!بگذریم

من دوست ندارم به قدر نم نم یک روز بارانی و یا چند سطر درهم و مبهم یا به یاد درس آن روز هفت سالگی کلاس اول دبستان خاطر نازنینت را مشوش سازم و یا با ارجاع مشتی خاطرات کهنه که نمی دانم یادت هست یا نه اجازه یک لحضه تحمل بگیرم

اما با تمام وجود می گویم آن مرد بارانی که برای دیدنت مانند ابر بهار در زیر باران گریه می کند می آید و آرزویش این است که در معبد زیبای عشق  با دستان تنها نگار آسمانی این شهر جان تازه ای بگیرد و کوچه های  این شعر را به پاس پیوند آسمانی یک فرشته با یک برده زمینی چشن  می گیردو آن روز روز تولد مرد مردادی است روز شکفتن او و روز رویش هر دویمان..............

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن  | 

 
This alert acts as a gate, if the user doesn't click 'ok' they are bounced back to the previous page.
Free Live Chat Rooms Enter my Chat Room
Free Chat Rooms by Bravenet.com