*******خواب و رویا*******
میان خواب ورویا
تو را دیدم فریبا
تو را دیدم که ای یار
کنار ساحل دریا نشستی
به دستت شاخه ای رز
به تن پیراهن سبز
دو چشمت آبی و مست
و باد اما به مستی
به زلفان پریشانت
هزاران شانه می کرد
گمانم موج سرمست
درون ساحل عشق خانه می کرد
زرقص دامن پرچین و سبزت
دوتا مرغ سبکبال
زساحل پر کشیدند
و مهتاب و ستاره
زشرم از چهره نیکویت ای گل
به پشت تکه ابری خزیدند
نقاب بر چهره زیبا کشیدند
عروسکهای دریای خیالم
زدریا دل بریدند
هزاران ماهی خوشرنگ و زیبا
به روی سطح دریا می پریدند
گمانم آسمان و موج و دریا
میان خواب و رویا تو را دیدند
همه در حسرت روی سفیدت
زدنیا دل بریدند
گمانم آسمان و موج و دریا
میان خواب و رویا تو را دیدند
بگذار قبل از هر چيزي بگويم حق نداري از اينكه خبري از من نداري گله كني .
به من چه كه دوري تو آههاي مرا سوزناك كرده و فوت من هيچ قاصدكي را سالم نمي گذارد ..
به من چه كه هيچ نامه اي نمي تواند شرح آنچه از هجران تو مي كشم را بدهد و همه نامه هايم پست نشده پاره مي شوند ..
به من چه كه كبوتران نامه بر من جلد_ نوازشهاي تو مي شوند و نامه هاي تو را براي من نمي رسانند و من تا به حال هيچ آدرسي از تو ندارم ..
به من چه كه ..
سلام !
حال چطور است خوب من ؟
هنوز لبه هاي پاكت را با زبانت خيس مي كني و نامه مي فرستي ؟ مي داني پاكت هاي نامه هايت بيشتر از خود نامه هايت در دستانم مي ماند ؟ شايد هم بر لبانم ..
راستي هنوز وقتي مي خواهي فكر كني چه بنويسي نوك خودكارت را به لبانت نزديك مي كني ؟ يادت مي آيد آنرا از لبانت دور مي كردم و تو انگشتانم را گاز مي گرفتي و من به بهانه كم كردن اثر درد خيسي لبانت را بر انگشتانم لب مي زدم ؟
هنوز هم وقت و بي وقت نگرانم مي شوي ؟ اصلا تو چرا اينقدر اصرار داري كه بداني حالم چطور است .. ببين همين نامه را مچاله كن مي شود من بي تو !
اما ..
نه زشت است براي تو نامه مچاله بفرستم . پس اين نامه را هم پاره مي كنم !
************************
سلام .
اين نامه را با احتياط خواهم نوشت تا از پاره شدن در امان بماند.
مي خواستم بدانم در شهر شما قاصدك پيدا مي شود ؟ اينجا كه تا دلت بخواهد قاصدك براي شنيدن هست .
دلم كه براي تو تنگ مي شود كنار پنجره مي نشينم و تك تك قاصدكهاي عابر را مرور مي كنم .
احساس بدي دارم :
گيرم حرفي براي سپردن به قاصدك نداشته باشي .
گيرم نمي خواهي اسم محبوبت را هيچ كس – حتي قاصدك – بداند .
گيرم خجالت مي كشي حرفهاي عاشقانه ات را – حتي در گوش قاصدك – زمزمه كني .
گيرم حتي قاصدك را هم محرم رازمان نمي داني .
اما ...
مگر نه اينكه قاصدك را براي فرستادن فوت مي كنند ؟
پس چرا هيچ كدام از اين قاصدكها عطر نفسهاي تو را ندارند ؟
واي !
چرا اين طور شد ؟ چرا از تو گله كردم ؟ چرا فكر نكردم شايد آدرسم را فراموش كرده باشي يا …
بايد بشتابم . مي روم بيرون قاصدكي پيدا كنم تا آدرسم را برايت برساند .
راستي !
حالا كه قاصدك هست ... اين نامه را هم پاره مي كنم .
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه مي بست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگي بي ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايي نبود
و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم
اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

هـرگـز نـخواسـتـم کـه تـو را بـا کسـی قـسـمـت کنـم یـا از تـو بـا
خـودم یـه لـحـظـه صـحـبت کنـم
هـرگـز نـخواسـتـم کـه بـه داشـتـن تـو عـادت کنـم بگـم فـقـط مـال
مـنـی بـه تـو جـسـارت کنـم
امـا تـو خـلـوت خـودم تـنـها فـقـط مـال منـی تـرسـم ایـنـه کـه رو تـنـت
جـای نـگاهم بمـونـه یـا
روی تـیـشه چشـات غـبـار آهـم بمـونـه تـو پـاک و سـاده مـثـل خـواب
حـتـی بـا بـوسـه ای
میـشکـنـی شـکل هـمه آرزوهـام تجـسـم خـواب منـی
گريان مي شود (هرود)
به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد
(موريس مترلينگ)
يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)
زناني كه مي خواهند مرد باشند زناني هستند كه نمي دانند زن هستند
(الكساندر دوما)
زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)
يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز
مي خواهد (شكسپير)
تناقض
می گويد از کنارم برو ولی همدمم باش
می گويد نباش ولی از کنارم مرو
می گويد چرا کنارم هستی ولی رفتنت را تاب ندارم
می گويد رنگ به رنگ شدنم را بپذير ولی تو يکرنگ باش
می گويد هم یاش و هم نباش
هم برو و هم بمان
....
خدايا تاوان دوست داشتن تا اين حد دردناک است ؟
چه سخت است تحمل, چه سخت

دوست دارم تنها بشینم لب این پنجره ها
پر پرواز بگیرم تا بروم پیش خدا
کی باید تنهایی ما آدما رو پر کنه؟
کی باید تنها بمونیم میون این آدما؟
بازگشت ناگهانی
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم
هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم
ما کـه محتاج نفسهـاي هميـم آه چـرا؟
از کنار تـن يخ کرده هم مي گذريـم
خواب ناز بودم شبي...ديدم کسي در مي زند...در را گشودم روي او ... ديدم غم است در مي زند...اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا... غم با همه بيگانگي...هر شب به من سر مي زند
خود را بجاي دختر پاييز جا زد
احساس مي کردم که دست مهرباني
دارد سکوت زخمييم را مي نوازد
باور نمي کردم که اشکم مي تواند
يک بار ديگر قصري از آتش بسازد
باور نمي کردم که بعد از سالها دل
بايک نگاه آشنا خود را ببازد
من تازه فهميدم که آدم همچو آتش
تا هست يا بايد بسوزد يا بسازد
نامه بدست نامه بر ، ديدم و سوي ره شدم / اين شدم از نوشتنت ،
آه ز نا نوشتنت!
می آيم***دونبالت***ميريم***يه***جايی***دور***که***دست***هچکسی***بهمون
***نرسه***قربانت (عزراعیل)
دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند.***نيچه
من تنهایم و تو نیز تنهایی
پس بیا اندکی با همدیگر تنها باشیم
***
خداوندا انکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت در تنهاترين تنهايي اش تنهاي تنهايش مگذار
***
به من مي گفت: آنقدردوستت دارم كه اگر بگويي بمير مي ميرم... باورم نمي شد... فقط يك امتحان ساده بود به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي به سرمي برم... كاش امتحانش نمي كردم
کوچ عروسک
یادته بارون چشمام وقت پر کشیدن تو
لحضه سخت جدایی لحضه نبودن تو
غزل جدایی خوندی دلمو آسون شکوندی
واسه گریه شبانه حتی یک لحضه نموندی
واسه حس کردن دردام تو نبودی
توی شهر بی کسی ها غزل رفتن سرودی
حالا بی تو خونه تاریک خونه سوت و کور میمونه
تنها از زخم جدایی کوله بار غم میمونه
شهر بی عابر و خالی آرزوهای پوشالی
تنها نقش دستای تو نقش گلهای رو قالی
آسمون بی ستاره شب تنهایی من بود
لحضه کوچیدن تو لحضه تموم شدن بود
اما افسوس دیر دونستم که فقط عروسکی
توی باد سرد وحشی مثال بادبادکی
دل سپردن به عروسک غمو پر کرد تو دلم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که فنا شدم
نه یه دست واسه محبت نه شریک غصه هام
نه یه شونه واسه گریه نه ستاره توی شبهام
در میون اشک چشمام تو را از دور میدیدم
تا رسیدن به تو اما به شکستن رسیدم
شب یلدا شب غم شب طولانی من بود
شب گریه شب هق هق شب آسوده شدن بود
مگه میشه از عروسک غزل و ترانه ساخت
ساکن شهر دلش شد توی چشماش خونه ساخت
آری بانـــــو
برقصانم میان ایل
بسان دختر کولی
شب خون بس میان ایل می رقصم
به نام آنكه زندگي ميبخشد تا روزي آن را باز پس گيرد
آن كسي كه دوستاش داريم هرگونه حقي بر ما دارد حتي اينكه ديگر دوستان نداشته باشد.
ديوانه تو همچنان مجنون است و زنده اين حرفها چيست؟ دشمنت شرمنده.
پريشب كه اينجا باران آمد و انگار چند جاي ديگر زلزله ياد يك چيزي افتادم. اول اين را
برايت بگويم اينجا يك بار براي هميشه زلزله آمد كه تو باعثاش شدي، اينجا يعني دلم را
ميگويم، چه زلزلهاي! يك جاي شكسته و ترك نخورده توي كلبه نمانده عجب قيامتي كردي
بگذريم ...
حرف باران بود تصور ميكنم اولين دروغ ناخواستهي دنيا را كتابهاي فارسي كلاس اول به
ما گفتند يادت مانده!
نوشته بود آن مرد در باران آن، اين كجايش درست است؟
خلاصه حرف دروغ كتاب فارسي بود مهم نيست، مهم اين است كه تو آمدي، بگذريم كه هوا
صاف بود و ...
راستي چرا بابا آب داد مگر هميشه روزهاي هفت و هشت سالگي و بچگي هر چه ميخواستيم
نميرفتيم سراغ مادر؟
ميداني من فكر كردم تنها گناه واژه مادر اين است كه سختتر از بابا ميتوان آن را نوشت.
اما به يك نتيجه ديگر هم رسيدهام آنها هيچ وقت توي املاهاي كلاس هجران را يادمان ندادند
شايد ميدانستند بعضي واژهها مثل درد، كشيدنيست نه نوشتني.
تو اولين كسي بودي كه بعد از سالها عبور از ياد گرفتن اين لغت به من فهماندي كه هجران
واژه پر غصه و پر قصهايست.
نگو خاطرات كلاس كلاس اول را چرا براي تو مينويسم آخر تو هماني كه قرار بود در
باران بيايد، زير اين همه سال نزني، نگويي چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود،
نگو تو آن نيستي به خدا تو هماني.
حتماً كه نبايد باران از آسمان بيايد شايد منظور كتاب فارسيمان آسمان چشمان من بود اگر
اينگونه بوده كه حق با اوست، البته بعد از تو.
اما اين بار نه مثل مجنون، نه مثل ليلي، و نه مثل تمام آنهايي كه اسطوره شدند تنها مثل
خودم، مثل ...، تا هر وقت بخواهي دوستت دارم نه همان ... روزهاي اولم، با اين تفاوت
كه بيشتر دوستت دارم.
نه اين كه خودت نخواهي به آن وقت توي دلم دوستت دارم بيآنكه بداني.
يا سئوال ميكنم به جون اوني كه دوستش داري منم نديده به خاطر تو دوستاش دارم نه كه
فكر كني اونجوري يه وقت ...، غصه نخور احتراماش رو دارم فقط همين،
خلاصه جون همون بهم ميگي چي شد؟ تو حاشيه عشقمون با خطاي ناز و سايه روشناي
مهربون و سايبون مخملش يادته چه اتفاقي افتاد؟
اون موقع منو تو كجا بوديم؟ وقتي يكي همه اون چيزايي رو كه پاي عشقمون ريخته بودم مث
توتهاي زير درخت جمع كرد و برد جارومون كرد.
آره عزيزم، تو ميدوني، ميدوني و نميگي، دلت نميياد بگي شايدم هيچكدام از اينايي كه
ميگم نيست، شايد من اشتباه ميكنم.
ولي جون ... مگر من كاري كردم كه خاطر ابريشميت، تحمل سنگينيشو نداشت؟
چيزي گفتم؟ مجازاتش اندازه چندتا دوستت ندارمه؟
واسه ديهاش اوردن يه قلب شكسته كافي نيست؟
نميدوني دلم چقدر واست تنگ شده، هم واسه الانت، هم واسه گذشتهات، تقصير تو هم
نيست. نميدوني چقدر دوستت دارم؟
شايد او وقتا يكم دوستم داشتي يا اين جوري نشون ميدادي، همون وقتا كه زياد منتظرم
نميذاشتي اون وقتايي كه دلت نمياومد تب غصههاي سر به فلك بكشد.
اما حالا هم گلي، نازنيني. حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم، ميميرم واسه يه لبخد نازت، جرقه
نگاتو با هزارتا دنيا عوض نميكنم، دلم ميخواد زمين و آسمون و سيارهها و ستارهها
آواره شن رو تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسير زندگي يه خراش كوچيك هم
برنداره.
فقط دلم ميخواد بهم بگي چه كار كردم، ميدونم هميشه حق با تواٍ ...
محض خاطر عاشقايي كه يه شب افتاب نزد. دلو زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو
گرگ و ميش هوا گم شدن سكوت نكن و راستشو بهم بگو، زحمتي نبود روزي چند لحظه
ناقابل خودتو بذار جاي من ببين چي ميكشي؟
گاهي خبر بگير ببين ايني كه با زور اسمشو گذاشتن زندگي چه جوري بدون تو به كام
ارزواي يه آدم زهر ميشه؟ يه لطفي كن هر ثانيه به اين فكر نازنين يادآوري كن
.
ببين من چقدر دوستت دارم گرچه خودش بهتر ميدونه. نكنه غصه بخوري نازنينام،
ميخوام اينا نباشه اگه يه روز يه دونه مرواريد اشك از آسمون اون چشماي نازت بريزه رو
كتاب زندگيت با يه سبد دل آرزوي كال رنگ انتظار با يه دنيا گل پونههايي كه روش حك
شده منتظرتم واست ميفرستم كبوتر، از اونايي كه چون عاشقن هر چي آزادشون كني بازم
برميگردن تو قفس پيش صاحبشون و ...
دلم ميخواد يه سبد پر از نارنج بذارم جلوي اسم قشنگت كه هيچ وقت غبار رنج و رو
چشماي نازت نبينم، تو قفس دلم هنوز دو تا قناري عاشق با ياد عشقمون دارن نغمه غمانگيز
ميخونن، يه نيلبك پر آوازاي محلي پرستوهاي مهاجرت نداي اولين كلامي كه واسه جواب
نامهام ميدي، اگر ندي فداي لحظههاي سكوتات. الهي آرزوهاي تو، تو گرماي زندگي
برسن و كال نمونن، الهي دست بلند نكرده نقلاي اجابت بريزه روي سر تازه عروساي دشت
خوشبختي.
الهي دس به خار نزني گل بشه، الهي هر وقت خداي نكرده بغض كردي آني بارون بريزه و
جاي تو بغض آسمون بشكنه تا سبك شي.
الهي اوني كه دوستاش داري بيشتر از تو دستت داشته باشه، بيقراريش اونقدر سر به فلك
بزنه كه نه غرور تو بشكنه، نه دل اون.
اون وقت اهل آسمون يه كاري كنن كه هموني بشه كه تو ميخواي.
يه خونه دوتا گلدون، تو تا قناري، يه سقف مرمري و دوتا مسافر كه تو دوراهي جاده زندگي
عاقبت پس از كلي راه رفتن به همه ميرسند، سلام ميرسونند.
كاش يه معجزهاي، چه ميدونم مثلاً يه پيغامي از آسمون واست بياد يكي بهت بگه كه من
چقدر دوست دارم.
اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نميخوام، بندبند وجودم بهت سلام ميرسونند. اينم درد دلاي
دلمه، دلم ميخواست خودش فوران كنه كه كرد.
راستي مراقب چيزايي كه شكستند و كاريشان هم نميشود كرد باش. مراقب آنهايي كه هنوز هم
ميشود مانع شكفتنشان شد باش.
ببخش دير شد، حالا ديگه روي ماه تو با يه عشق عجيب از همين جا يعني نزديك ميبوسم و
ميسپارمت به دست اوني كه عشقمو سپرد دست دل من، خدا نگهدار.
رفت حاجي به طواف حـرم بـاز آمـد
ما به قربان تو رفتيم همان جا مانديم


به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد
نمی دانم شاید سلام
گاهی می خواهم بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را دارم
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحضه یک بار حس ات می کنم هر یک بار هزار بار تنفس ات می کنم.
جای تعجبی نیست یک دیوانه با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود اما حالا خوشحال است دیوانه توست و تو دیوانه اش کردی.
راستی یادته درس شیرین فارسی کلاس اول دبستان را؟
آن وقتها خواندیم: آن روز باران آمد/باران تند امد/من درباران بودم/آن مرد در باران آمد...........
ولی گمانم یادشان رفته بود بنویسند:آن مرد درباران می آید آن مرد در باران تنها می آید آن مرد در زیر باران برای کسی گریه می کند.......
ویک نفر از آن روز که باران آمدو........پشت ژنجره اتاقش به خیابان خیس چشم دوخته است گمان می کند آن مرد درباران می آید یا شاید آن مرد در باران گم شده است!؟!
انتظار می کشد تا گمشده اش در باران بیاید.....ولی عزیزم ببخش.........آن مرد بعد از باران می آید.
و چه زیباست آن مرد وقتی بیاید که قرار نیست بیاید......شاید هم از همان روز و همان درس لطیف هفت سالگی یکی پشت پنجره به انتظار نشسته است.
راستی.......این چه حکمتی است من بیشتر غروبها در این شهر شلوغ دلم فقط برای تو تنگ می شود؟شاید دوست دارم این غروب دل انگیز طلایی را با هم قسمت کنیم؟؟!!!!!نه فکر نکن خورشیدی نه عزیزم خورشید که شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان رها می کند
اما جالب است که مهتاب هم نیستی که روزها بروی و شبها بیایی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی>نه خورشیدی و نه آن ماه در باران شب!!!!!!!!!!!!بگذریم
من دوست ندارم به قدر نم نم یک روز بارانی و یا چند سطر درهم و مبهم یا به یاد درس آن روز هفت سالگی کلاس اول دبستان خاطر نازنینت را مشوش سازم و یا با ارجاع مشتی خاطرات کهنه که نمی دانم یادت هست یا نه اجازه یک لحضه تحمل بگیرم
اما با تمام وجود می گویم آن مرد بارانی که برای دیدنت مانند ابر بهار در زیر باران گریه می کند می آید و آرزویش این است که در معبد زیبای عشق با دستان تنها نگار آسمانی این شهر جان تازه ای بگیرد و کوچه های این شعر را به پاس پیوند آسمانی یک فرشته با یک برده زمینی چشن می گیردو آن روز روز تولد مرد مردادی است روز شکفتن او و روز رویش هر دویمان..............